عشق شب
heh ، هیچ کدوم از دورو بریام به اندازه یه نخ سیگارم نیستن . یه پدر مادر عصبی میبینه که بچه چند ماهرو با مشت میزنن . محبت نمیبینه . کسی هست بگه چه گناهی از قبل کرده که داره تاوانشو پس میده ؟ کی مقصره ؟ ببینم گناهی بجز بودن داشته ؟ پ.ن : تو 9 ماهو تو تاریکی سر میکردی بدونی کجایی همین الان بر میگردی . بعد پولارو خرج کنم برای به دست آوردن دوباره سلامتی . امروز با همه خرجی که رو دستم گذاشت ، به همون دقایق خوشی و شادیش می ارزید. بیرون تاریکی شبهای زمستون که با سرماش تا عمق وجودت نفوذ میکنه . کنار بخاری ، مشغول خوندن یه کتاب دلنشینی که صدا زنگ در خونه میاد . با کلی غر زدن برا اینکه ببینی کیه که آرامش و کتاب خونیتو بهم زده بلند میشی . یه صدای ضعیف پیر زنی میگه جوان جان فقیره ، شب جمعه ای یه کمکی بکن . ناراحت میشی که حتما باز از این کاسب هایه که برا جیبشون اسم فقیر میزارن رو خودشون و حسابی جیب پر میکنن . اما وقتی میری جلو در تا دو قرون اونم از سر منت بی بهش ، یه پیر زنی رو میبینی که تو سرما میلرزه و از شرمش همه صورتشو گرفته و نمیتونه سرشو بالا بیاره . در جا خشکت میزنه . به یکباره همه اون افکار چند دقیقه پیشت مثل پتک میخوره تو سرت . وقتی اون دو قرون رو میزاری کف دستش ، اونقدر دعات میکنه که دوست داری از شرم و خجالت اینکه یه پیر زن ، کسی که حد اقل سه برابر تو سن داره و حتما هم یه روزی برا خودش غرور داشته به خاطر این دو قرون اینقدر دعات میکنه ، آب شی و بمیری . وقتی داره میره ، دور میشه ازت . یه بار دیگه پیش خودت به این یقین میرسی که انسانیت مرده ، هرچند جهان پر آدمه . به خودت میگی از کجا معلوم که روزگار تورو فردا به این روز نندازه ؟ وای بر تک تک ما مردم که شبا سیر میخوابیم و یه نفر جلو در خونمون تو خیابون گشنست و میلرزه . به خدا که این صحنه ها تک تکشون مدارکی برا اثبات اینن که انسانیت در این دنیا دیگه نیست . ( امیدوارم بین دیانت و انسانیت بتونی تمیز بدی . من از انسانیت حرف میزنم .) من هیچوقت برای به دست آوردن هدف هام نجنگیدم . بهتره اینطوری جملتو درست کنی که من هیچوقت هدفی نداشتم که برای به دست آوردن اون بجنگم . تو روز روشن این همه تاریکی میبینم . با این که از هر لحظه ی آینده بیزارم با این همه بازم به این آینده شک دارم . روزگاری خواهد آمد که حتی به یاد این روزگار مزخرف خواهیم گفت : " یاد باد ، آن روزگاران یاد باد " پ . ن : همون طوری که الان ، اون روز گاران را یاد باد میگوییم . پ . ن : روز وصل دوستداران یاد باد
پول تو دست زوره
دنیا با پول و زور میگرده
.
.
.
پ . ن : خوب باید قبولش کرد . پ . ن : به همه اون پست هایی که نیومد بالا قسم ... ( خوب هنوزم گاهی از کلمه " بیخیالش " استفاده میکنم ) پ . ن : خطاب به مسئولانی که خرابن : به همون خدایی که گفتین جلاده شما حیونین ، حیوونین بدون قلاده . میره برا مرحله دوم . نوع صحبت و تفصیراتشون فقط یه چیزو به یاد آدم میندازه : خرو اینطوری خر نمیکنن شرمه . خیلی از این چیزایی که الان هستن ، تقصیر من نبوده . پ.ن : فیلم شرایط با تمام اغراق هاش ، قشنگ بود . پ.ن : اعتقادات رو یه سری آدم میسازن . بی اعتقادی رو یه سری از همون آدما . من به هرچی که دلم بخواد میتونم اعتقاد داشته باشم . و به هرچی که دلم بخواد میتونم بی اعتقاد باشم . فکر نکنم برا این نیاز به پاسخ گویی باشه . برف نو، برف نو، سلام، سلام! مرغ شادی به دام گاه آمد <احمد شاملو > < فریدون مشیری > توی عمق وجودت غارت شدی . . . . من به عادت کردن هام ، بدجوری عادت کرده ام . میگی ، نه هیچکس این کارو نمیکنه . اما وقتی یه بار مصرف شدی و بعدش تفت کردن بیرون ، اونوقته که یقین پیدا میکنی که : تا جایی که مصرف بشی ارزش داری ، اینو میگن ارزش انسان آره حاجی . من خودم شاهد مصرف و به بیرون تف شدن هاااا بوده ام . و البته همه ما انسانها پیش به سوی مصرف گرایی داریم . برا چی بنویسم ؟ دیگه حتی حوصله اینکه برا دل خودم بنویسمم ندارم . نه اینجا . نه تو دفترم . پ.ن : نبینم دیگه از خودکشی حرف بزنیا . منو نبین . حماقتو به تهش رسوندم من . این شرایط تقصیر من نیست . یه توپ رو که از بالای تپه ولش میکنی ، این توپه نیست که تصمیم میگیره کی وایسته . اون فقط به انتظار ته دره قل میخوره . از اتاق تاریک و کمی نمور . خوب یه جورایی از هر صدایی متنفرم و کمی از نور . نمیتونستم بین مردم تو خیابون باشم . نمیدونم اونا با من مشکل داشتن و منو نمیخواستن ، یا من اونارو . از وقتی که میرم سر کار مجبورم برم بیرون . تو خیابون . بین مردم . میبینی انسانهارو که مثل کرم تو هم وول میخورن . میخندن . کار میکنن . تولید مثل میکنن . و سعی میکنن زندگی کنن . برا چیزی که خودشونم نمیدونن چیه . تو این مدت چند تا چیز یاد گرفتم . مهم نیست تو اون چیزی رو که عرضه میکنی چیه فقط باید اون چیزی باشه که مردم طلب میکنن . حتی مزخرف ترین و بی خاصیت ترین چیز های دنیا . با چرب زبونی و اعتماد به نفس کامل برا خالی کردن جیب مردم احمق . اما به نکته ای بر خوردم. یه بار که رفتین از خونه بیرون . تو یه ساعت شلوغ ، سعی کنین ذهنتونو از صداها خالی کنین . گوشتونو بدین به زمزمه ها . صداهایی گنگ و آروم . از همه بلند میشه . فقط احتیاج به کمی دقت داره . صدای ناله میشنوی . آرومه . اما بعد اینکه شنیدی همه مغزتو پر میکنه . فقط به زمزه ها گوش بدین نه به صدا ها . پ.ن : تنها صدای پارس هاست صدای اعتراض اعتراض به انحراف به انقراض به اعترافاتی که تزریق شدن ( چوپان - مترسک ) بگم از این که زندگی با ما در افتاد یه نمه فشار آورد و پاها ور افتاد روزگاری که من انگار کشتم پدرشو اتاقی که فقط میمونه جای مشتم به درش شبا سخته تو تنهایی نترسه آدم آها این یکیرم بگم تا نرفته یادم از بغضی که انگار وصله گلومه داره میگه مراد داداش خنده حرومه ( آسمون دل - تنبه 10 ) و داشتن بازدید کننده کم آدمو دلسرد تر . برای داشتن وبلاگ پر بازدید باید حرفی برای گفتن داشته باشی . چیزی نو خلق کنی . کمی توانایی برای گفتن داشته باشی . اما من مدتهای زیادیه هیچی برای گفتن ندارم . من مدتهاست که دیگه هیچی ندارم . نمیدونم چقدر دیگه این وبلاگ به حیاتش ادامه میده . وایییییییی که چقـــــــــــــــــــــــدر خاطره دارم تو این وبلاگ . با هر پستش ، با هر نظرش . هیییییییییییییییییییییییی . کاش میتونستم یک باره با تمام این خاطرات خداحافظی کنم . یکی بگیره اشکای منو . ( فکر کنم اولین باره تو یه جای عمومی میگم منم گاهی اشک میریزم ) پ . ن : یه دوست که سالها عمرمونو باهم گذروندیم . حتی حالت چشم همدیگرو میشناسیم . که پر از احساساته . یه روز بهم گفت کسایی که میان به وبت ، حرفاتو میفهمن ؟ میدونن چی میگی ؟ منم فقط یه نگاه سرد تحویلش دادم . اون منو میفهمه . پ . ن : قبلنا خیلی بیشتر از گاهی بعضی کارارو میکردم . پ . ن : یه جمله قدیمی میگه : برای اینکه هیچوقت شکست نخوری ، تلاش نکن . قبل از اینکه تو موقعیت تجربش قرار نگرفتین ، تجربش نکردین . راجع به احمقانه بودن یا نبودن ، راجع به درست یا غلط بودنش هیچ نظری ندین . پ . ن : توهم دست بکش از این عشق رو به زوال ، دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب . پ . ن : واقعا فکر کردی برام مهمه که کیا میان این اراجیفو میخونن ؟؟
هیچ چیزی هیچ کاری هیچ کسی هیچ حرفی هیچ جایی هیچ عملی هیچ عکس العملی هیچ حالتی هیچیه هیچی رضایت ندام فکر کنم دوباره داره حالم بد میشه .
صفحه کهنه یاد داشت های من گفت که شنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخه ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه ... دانشمندان موفق به گره زدن پرتو نور شدند . دانشمندان موفق به ساخت فتون های نور از هیچی شدند . دانشمندان موفق به ساخت ضد ماده و نگه داری آن به مدت 16 دقیقه شدند . در ایران : پلیس های غیور مند موفق به جمع صدها دیش ماهواره شدند . طرح مبارزه با بد حجابان از خدا بی خبر، کافر ،بی دین ،لایک ،تا آخر تابستون ادامه خواهد داشت . پ . ن : هیییییییییییی چه فاز سنگینی . پ . ن : من بار ها گفتم ، بازم میگم که از این کشور نفرین شده و این دین من درآوردی متنفرم . ساعت ها را بگذارید بخوابند ؛ بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد![]()
![]()
![]()
پيش از اينها حـال ديگر داشتیم هر چه ميگفتند باور داشتيم
ما به رنگي ساده عادت داشتيم ريشه در گنج قناعت داشتيم
پيرها زهر هلاهل خورده اند عشق ورزان مهرباطل خورده اند
باز هم بحث عقيل ومـرتضي ست آهن تفتيده مولا كجاست
نه فقط حرفي از آهن مانده است شمع بيت المال روشن مانده است
با خـودم گفتم تو عاشق نيستي آگــــه از ســـرّ شقـــايق نيستي
غــرقه در دريــا شدن کار تو نيست شيعه مــولا شــدن کــارتو نيست
بين جــمع ايســـــتاده بـر نمـــــاز ابن ملجــــم هــــا فـــراوانند بــاز
قصه ي نـــا گفته بسيار است باز دردهـــا خـروار خــروار است بــاز
دستها را باز در شبـــهاي ســـرد هــــــا کنيد اي کودکان دوره گـرد
مژدگــاني اي خيابان خوابــــــــها مي رسد ته مانده ي بشقابــــها
سر به لاک خويش برديم اي دريغ نان به نرخ روز خورديم اي دريــــغ
قصّـه هــاي خوب رفت از يادهـــا بي خبر مـــاند يم از بـــنيادهــــا
خواستم چيزي بگويم د يــــر شد واژه هايم طعــمه ي تکفيــر شـد
قصه ي نـــا گفته بسيار است باز دردهـــا خـروار خــروار است بــاز
دستها را باز در شبـــهاي ســـرد هــــــا کنيد اي کودکان دوره گـرد
مژدگــاني اي خيابان خوابــــــــها مي رسد ته مانده ي بشقابــــها
سر به لاک خويش برديم اي دريغ نان به نرخ روز خورديم اي دريــــغ
قصّـه هــاي خوب رفت از يادهـــا بي خبر مـــاند يم از بـــنيادهــــا
گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا خسته ام خسته از اين تکرارها
اي کــــه مي آيد صداي گــريه ات نيمه شـــبها از پس د يوار هــا
گــــير خواهد کــــرد روزي روزيت در گلـــوي مــال مـردم خوارهـا
من بــه در گفتم وليکن بشنو ند نکته هـــا را مـو به مو ديوارهـا![]()
گاهی شرایطه که ما رو میسازه .
ما گاهی توسط موقعیت ها برای ایفای یه نقش تو اون موقعیت انتخاب میشیم .
همین .
هیچ وقت نبود ، یا اگه بود ، هیچوقت نگفت " من مطمعنم تو میتونی پسر " .
به جاش خیلی چیزای دیگه شنیدم .![]()
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!![]()
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم:
لب بامي,
سر كوهي,
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند!
چه كسي مي آيد با من فرياد
كند؟![]()
![]()
![]()
![]()
.
.
.
.
داشتیم میرفتیم طرف یه خونه قدیمی و کاه گلی
تو کوچه پس کوچه های بدون چراغ بود
تاریک بود
رفتیم تو خونه
.
.
.
سه تا بچه داشتن نقاشی میکردن روی یه لوح آهنی
.
.
.
منو تو اون زنه از خونه اومدیم بیرون
رفتیم طرف شهر
طرف یه چهار راه که چراغ داشت
باهم راه میرفتیم
اما هر لحظه تو اون زنه از من دور تر میشدین
تاریک تر میشدین
.
.
.
سر چهار راه پشتمو نیگاه کردم
هیچکی نبود.
کنار آشغالی
زیر چراغ وایستاده بودم
لوح آهنیو پرت کردم تو آشغالی
حالا رو لوح چی کشیده بوده .
سه تا بچه و یه دلقک ، پس زمینه سفید بود و چند تا ...
.
.
.
اشــــــکـــــــــــ . . .
.
.
.
ســـــکـــــــوتــــــــــ . . .
- : بیخیالش . بلند شو کمی قدم بزنیم .
پ . ن : هیییییی . کاش تعریفش نمیکردی .
باور کن منم از آینده میترسم . خیلی زیاد .
بی ربط نوشت : من از این کشور
از دین حاکم بر این کشور
از حکومـــت این کشـــــور
مــــتـــنــفـــــــــــــرمــــــــ![]()
![]()
از صداهای مردم بدم میومد . هنوزم میاد .
بی ربط نوشت : ![]()
![]()
![]()
داره بت میگه زندگیت واقعیه
داره بت میگه کار بگیر تا بشی یه
آدم ساده قانعی که
پیر میشی و آرزوهات دونه دونه میرن مث تار موهات
هرسالم مث من همینجایی و هیچ جا نمیری
.
.
.
لال نیستم اما حرف ندارم![]()
![]()
![]()
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
غریبی صدات تو قلبت میمیری
میشکنم آیینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزات با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن همشون
پ.ن : به زماني رسيديم که ديگر بني آدم ابزار يکديگرند
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



