تبليغاتX
شبانه


شبانه

عشق شب

امروز 4 ساله شد وبلاگم .


نوشته شده در 90/11/08ساعت 0:1 توسط Radicall13

رپ خیلی قشنگیه .

ِDownload

نوشته شده در 90/11/04ساعت 16:3 توسط Radicall13

ارام تر سکوت کن ,صدای بی تفاوتیت ازارم میدهد .

نوشته شده در 90/11/03ساعت 14:23 توسط Radicall13

میگن اینجور مواقع یه نخ سیگار به آدم آرامش میده ،

heh ، هیچ کدوم از دورو بریام به اندازه یه نخ سیگارم نیستن .

نوشته شده در 90/10/30ساعت 11:32 توسط Radicall13

اون بچه ای که تو یه خونه چشاشو باز میکنه ،

یه پدر مادر عصبی میبینه که بچه چند ماهرو

با مشت میزنن .

محبت نمیبینه .

کسی هست بگه چه گناهی از قبل کرده که داره تاوانشو پس میده ؟

کی مقصره ؟

ببینم گناهی بجز بودن داشته ؟


پ.ن : تو 9 ماهو تو تاریکی سر میکردی

         بدونی کجایی همین الان بر میگردی .

نوشته شده در 90/10/28ساعت 22:56 توسط Radicall13

من از اون آدما نیستم که سلامتیمو بدم که پول درارم

بعد پولارو خرج کنم برای به دست آوردن دوباره سلامتی .

امروز با همه خرجی که رو دستم گذاشت ، به همون دقایق خوشی و شادیش می ارزید.

نوشته شده در 90/10/20ساعت 15:37 توسط Radicall13

ساعت 8 شب نشستی تو خونت .

بیرون تاریکی شبهای زمستون که با سرماش تا عمق وجودت نفوذ میکنه .

کنار بخاری ، مشغول خوندن یه کتاب دلنشینی که صدا زنگ در خونه میاد .

با کلی غر زدن برا اینکه ببینی کیه که آرامش و کتاب خونیتو بهم زده بلند میشی .

یه صدای ضعیف پیر زنی میگه جوان جان فقیره ، شب جمعه ای یه کمکی بکن .

ناراحت میشی که حتما باز از این کاسب هایه که برا جیبشون اسم فقیر میزارن رو خودشون و حسابی جیب پر میکنن .

اما وقتی میری جلو در تا دو قرون اونم از سر منت بی بهش ، یه پیر زنی رو میبینی که تو سرما میلرزه و از شرمش همه صورتشو گرفته و نمیتونه سرشو بالا بیاره .

در جا خشکت میزنه . به یکباره همه اون افکار چند دقیقه پیشت مثل پتک میخوره تو سرت .

وقتی اون دو قرون رو میزاری کف دستش ، اونقدر دعات میکنه که دوست داری از شرم و خجالت اینکه یه پیر زن ، کسی که حد اقل سه برابر تو سن داره و حتما هم یه روزی برا خودش غرور داشته به خاطر این دو قرون اینقدر دعات میکنه ، آب شی و بمیری .

وقتی داره میره ، دور میشه ازت . یه بار دیگه پیش خودت به این یقین میرسی که انسانیت مرده ، هرچند جهان پر آدمه .

به خودت میگی از کجا معلوم که روزگار تورو فردا به این روز نندازه ؟

وای بر تک تک ما مردم که شبا سیر میخوابیم و یه نفر جلو در خونمون تو خیابون گشنست و میلرزه .

به خدا که این صحنه ها تک تکشون مدارکی برا اثبات اینن که انسانیت در این دنیا دیگه نیست .

( امیدوارم بین دیانت و انسانیت بتونی تمیز بدی . من از انسانیت حرف میزنم .)

نوشته شده در 90/10/15ساعت 20:5 توسط Radicall13

نه ! این اشتباه که میگی

من هیچوقت برای به دست آوردن هدف هام نجنگیدم .

بهتره اینطوری جملتو درست کنی که

من هیچوقت هدفی نداشتم که برای به دست آوردن اون بجنگم .

نوشته شده در 90/10/15ساعت 15:16 توسط Radicall13

از لا به لای لحظه های تلخ و غمگینم

تو روز روشن 

این همه تاریکی میبینم .

با این که از هر لحظه ی آینده بیزارم

با این همه بازم به این آینده شک دارم .

نوشته شده در 90/10/14ساعت 17:50 توسط Radicall13

من میدانم ،

روزگاری خواهد آمد که حتی

به یاد این روزگار مزخرف خواهیم گفت :

" یاد باد ، آن روزگاران یاد باد "


پ . ن : همون طوری که الان ، اون روز گاران را یاد باد میگوییم .

پ . ن : روز وصل دوستداران یاد باد
           یاد باد آن روزگاران یاد باد
           کامم از تلخی غم چون زهر گشت
           بانگ نوش شادخواران یاد باد
           گر چه یاران فارغند از یاد من
           از من ایشان را هزاران یاد باد
           مبتلا گشتم در این بند و بلا
           کوشش آن حق گزاران یاد باد
           گر چه صد رود است در چشمم مدام
           زنده رود باغ کاران یاد باد
           راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
          ای دریغا رازداران یاد باد

نوشته شده در 90/10/07ساعت 14:34 توسط Radicall13

علم تو دست پول

پول تو دست زوره

دنیا با پول و زور میگرده

.

.

.


پ . ن : خوب باید قبولش کرد .

پ . ن : به همه اون پست هایی که نیومد بالا قسم ... ( خوب هنوزم گاهی از کلمه " بیخیالش " استفاده میکنم )

پ . ن : خطاب به مسئولانی که خرابن : به همون خدایی که گفتین جلاده

                                                     شما حیونین ، حیوونین بدون قلاده .

نوشته شده در 90/10/07ساعت 12:2 توسط Radicall13

بعله ، هدفمند کردن یارانه ها هم که یه ساله شد .

میره برا مرحله دوم .

نوع صحبت و تفصیراتشون فقط یه چیزو به یاد آدم میندازه :

خرو اینطوری خر نمیکنن شرمه .



نوشته شده در 90/10/01ساعت 12:49 توسط Radicall13


باز بـــوي باورم خـاکستريست             واژه هـاي دفتـرم خاکستريست
پيش از اينها حـال ديگر داشتیم           هر چه ميگفتند باور داشتيم
ما به رنگي ساده عادت داشتيم          ريشه در گنج قناعت داشتيم
پيرها زهر   هلاهل   خورده اند            عشق ورزان مهرباطل خورده اند
باز هم بحث عقيل ومـرتضي ست         آهن تفتيده مولا كجاست
نه فقط حرفي از آهن مانده است        شمع بيت المال روشن مانده است
با خـودم گفتم تو عاشق نيستي          آگــــه  از ســـرّ  شقـــايق  نيستي
غــرقه در دريــا شدن کار تو نيست        شيعه مــولا شــدن کــارتو نيست
بين جــمع ايســـــتاده بـر نمـــــاز          ابن ملجــــم هــــا فـــراوانند بــاز



خواستم چيزي بگويم د يــــر شد       واژه هايم طعــمه ي تکفيــر شـد
قصه ي نـــا گفته بسيار است باز      دردهـــا خـروار خــروار است بــاز
دستها را باز در شبـــهاي ســـرد        هــــــا کنيد اي کودکان دوره گـرد
مژدگــاني اي خيابان خوابــــــــها       مي رسد ته مانده ي بشقابــــها
سر به لاک خويش برديم اي دريغ      نان به نرخ روز خورديم اي دريــــغ
قصّـه هــاي خوب رفت از يادهـــا      بي خبر مـــاند يم از بـــنيادهــــا



خواستم چيزي بگويم د يــــر شد       واژه هايم طعــمه ي تکفيــر شـد
قصه ي نـــا گفته بسيار است باز      دردهـــا خـروار خــروار است بــاز
دستها را باز در شبـــهاي ســـرد        هــــــا کنيد اي کودکان دوره گـرد
مژدگــاني اي خيابان خوابــــــــها       مي رسد ته مانده ي بشقابــــها
سر به لاک خويش برديم اي دريغ      نان به نرخ روز خورديم اي دريــــغ
قصّـه هــاي خوب رفت از يادهـــا      بي خبر مـــاند يم از بـــنيادهــــا




گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا        خسته ام خسته از اين تکرارها

اي کــــه مي آيد صداي گــريه ات        نيمه شـــبها از پس د يوار هــا

گــــير خواهد کــــرد روزي روزيت        در گلـــوي مــال مـردم خوارهـا

من بــه در گفتم وليکن بشنو ند       نکته هـــا را مـو به مو ديوارهـا

نوشته شده در 90/09/17ساعت 22:21 توسط Radicall13

این همیشه ما نیستیم که شرایط رو میسازیم .
گاهی شرایطه که ما رو میسازه .

ما گاهی توسط موقعیت ها برای ایفای یه نقش تو اون موقعیت انتخاب میشیم .
همین .

هیچ وقت نبود ، یا اگه بود ، هیچوقت نگفت   " من مطمعنم تو میتونی  پسر " .
به جاش خیلی چیزای دیگه شنیدم .

خیلی از این چیزایی که الان هستن ، تقصیر من نبوده .

پ.ن : فیلم شرایط با تمام اغراق هاش ، قشنگ بود .

پ.ن : اعتقادات رو یه سری آدم میسازن .

        بی اعتقادی رو یه سری از همون آدما .

        من به هرچی که دلم بخواد میتونم اعتقاد داشته باشم .

        و به هرچی که دلم بخواد میتونم بی اعتقاد باشم .

        فکر نکنم برا این نیاز به پاسخ گویی باشه .

نوشته شده در 90/09/14ساعت 11:31 توسط Radicall13

دیشب برای بار دوم شهر سفید پوش شد .


برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

<احمد شاملو >

نوشته شده در 90/09/07ساعت 8:51 توسط Radicall13

مشت ميكوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم:
لب بامي,
سر كوهي,
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند!
چه كسي مي آيد با من فرياد
كند؟

< فریدون مشیری >

نوشته شده در 90/08/21ساعت 20:40 توسط Radicall13

وقتی عادت کنی  باید عادت کنی

توی عمق وجودت غارت شدی .

 .

 .

 .


من به عادت کردن هام ، بدجوری عادت کرده ام .

نوشته شده در 90/08/15ساعت 14:10 توسط Radicall13

بهش اعتقاد نداری . از ارزش والای انسانی صحبت میکنی .

میگی ، نه هیچکس این کارو نمیکنه .

اما وقتی یه بار مصرف شدی و بعدش تفت کردن بیرون ، اونوقته که یقین پیدا میکنی که :

تا جایی که مصرف بشی ارزش داری ، اینو میگن ارزش انسان آره حاجی .

من خودم شاهد مصرف و به بیرون تف شدن هاااا بوده ام .


و البته همه ما انسانها پیش به سوی مصرف گرایی داریم .

نوشته شده در 90/08/05ساعت 13:2 توسط Radicall13

برا کی بنویسم ؟

برا چی بنویسم ؟


دیگه حتی حوصله اینکه برا دل خودم بنویسمم ندارم .

نه اینجا . نه تو دفترم .


پ.ن : نبینم دیگه از خودکشی حرف بزنیا .

        منو نبین . حماقتو به تهش رسوندم من .

نوشته شده در 90/07/28ساعت 0:3 توسط Radicall13

ای وای بر ما ، برای دیدن و دم بر نیاوردن .


نوشته شده در 90/07/24ساعت 7:40 توسط Radicall13

+ : یه خواب دیدم .
 .
 .
 .
 .
داشتیم میرفتیم طرف یه خونه قدیمی و کاه گلی
تو کوچه پس کوچه های بدون چراغ بود
تاریک بود
رفتیم تو خونه
 .
 .
 .
 سه تا بچه داشتن نقاشی میکردن روی یه لوح آهنی
 .
 .
 .
منو تو اون زنه از خونه اومدیم بیرون
رفتیم طرف شهر
طرف یه چهار راه که چراغ داشت
باهم راه میرفتیم
اما هر لحظه تو اون زنه از من دور تر میشدین
تاریک تر میشدین
 .
 .
 .
سر چهار راه پشتمو نیگاه کردم
هیچکی نبود.
کنار آشغالی
زیر چراغ وایستاده بودم
لوح آهنیو پرت کردم تو آشغالی

حالا رو لوح چی کشیده بوده .

سه تا بچه و یه دلقک ، پس زمینه سفید بود و چند تا ...
 .
 .
 .

اشــــــکـــــــــــ . . .

 .
 .
 .
ســـــکـــــــوتــــــــــ . . .


- : بیخیالش . بلند شو کمی قدم بزنیم .


پ . ن : هیییییی . کاش تعریفش نمیکردی .
           باور کن منم از آینده میترسم . خیلی زیاد .

بی ربط نوشت : من از این کشور
                    از دین حاکم بر این کشور
                    از حکومـــت این کشـــــور
                    مــــتـــنــفـــــــــــــرمــــــــ
نوشته شده در 90/07/17ساعت 13:59 توسط Radicall13

نه !

این شرایط تقصیر من نیست .

یه توپ رو که از بالای تپه ولش میکنی ، این توپه نیست که تصمیم میگیره کی وایسته .

اون فقط به انتظار ته دره قل میخوره .

نوشته شده در 90/06/14ساعت 23:58 توسط Radicall13

من خیلی کم از این اتاقم خارج می شدم .

از اتاق تاریک و کمی نمور .

خوب یه جورایی از هر صدایی متنفرم و کمی از نور .

نمیتونستم بین مردم تو خیابون باشم .

نمیدونم اونا با من مشکل داشتن و منو نمیخواستن ، یا من اونارو .

از وقتی که میرم سر کار مجبورم برم بیرون . تو خیابون . بین مردم .

میبینی انسانهارو که مثل کرم تو هم وول میخورن . میخندن . کار میکنن . تولید مثل میکنن .

و سعی میکنن زندگی کنن . برا چیزی که خودشونم نمیدونن چیه .

تو این مدت چند تا چیز یاد گرفتم . مهم نیست تو اون چیزی رو که عرضه میکنی چیه فقط باید اون چیزی باشه

که مردم طلب میکنن .

حتی مزخرف ترین و بی خاصیت ترین چیز های دنیا .

با چرب زبونی و اعتماد به نفس کامل برا خالی کردن جیب مردم احمق .


از صداهای مردم بدم میومد . هنوزم میاد .

اما به نکته ای بر خوردم.

یه بار که رفتین از خونه بیرون . تو یه ساعت شلوغ ،

سعی کنین ذهنتونو از صداها خالی کنین .

گوشتونو بدین به زمزمه ها .

صداهایی گنگ و آروم . از همه بلند میشه . فقط احتیاج به کمی دقت داره .

صدای ناله میشنوی . آرومه . اما بعد اینکه شنیدی همه مغزتو پر میکنه .

فقط به زمزه ها گوش بدین نه به صدا ها .




پ.ن : تنها صدای پارس هاست صدای اعتراض

اعتراض به انحراف

به انقراض

به اعترافاتی که تزریق شدن

( چوپان - مترسک )



بی ربط نوشت :

بگم از این که زندگی با ما در افتاد

یه نمه فشار آورد و پاها ور افتاد

روزگاری که من انگار کشتم پدرشو

اتاقی که فقط میمونه جای مشتم به درش

شبا سخته تو تنهایی نترسه آدم

آها این یکیرم بگم تا نرفته یادم

از بغضی که انگار وصله گلومه

داره میگه مراد داداش خنده حرومه

( آسمون دل - تنبه 10 )

نوشته شده در 90/06/02ساعت 23:55 توسط Radicall13

درسته . داشتن بازدید کننده زیاد آدمو دلگرم میکنه .

 و داشتن بازدید کننده کم آدمو دلسرد تر .

برای داشتن وبلاگ پر بازدید باید حرفی برای گفتن داشته باشی .

چیزی نو خلق کنی .

کمی توانایی برای گفتن داشته باشی .

اما من مدتهای زیادیه هیچی برای گفتن ندارم .

من مدتهاست که دیگه هیچی ندارم .

نمیدونم چقدر دیگه این وبلاگ به حیاتش ادامه میده .

وایییییییی که چقـــــــــــــــــــــــدر خاطره دارم تو این وبلاگ .

با هر پستش ، با هر نظرش . هیییییییییییییییییییییییی .

کاش میتونستم یک باره با تمام این خاطرات خداحافظی کنم .

یکی بگیره اشکای منو .

( فکر کنم اولین باره تو یه جای عمومی میگم منم گاهی اشک میریزم )



پ . ن : یه دوست که سالها عمرمونو باهم گذروندیم .

          حتی حالت چشم همدیگرو میشناسیم .

          که پر از احساساته .

          یه روز بهم گفت کسایی که میان به وبت ، حرفاتو میفهمن ؟

          میدونن چی میگی ؟

          منم فقط یه نگاه سرد تحویلش دادم .

          اون منو میفهمه .


پ . ن : قبلنا خیلی بیشتر از گاهی بعضی کارارو میکردم .


پ . ن : یه جمله قدیمی میگه : برای اینکه هیچوقت شکست نخوری ، تلاش نکن .

          قبل از اینکه تو موقعیت تجربش قرار نگرفتین ، تجربش نکردین .

          راجع به احمقانه بودن یا نبودن ، راجع به درست یا غلط بودنش هیچ نظری ندین .

         

پ . ن : توهم دست بکش از این عشق رو به زوال ،

           دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب .


پ . ن : واقعا فکر کردی برام مهمه که کیا میان این اراجیفو میخونن ؟؟

نوشته شده در 90/05/12ساعت 3:9 توسط Radicall13

دیگه از

        هیچ چیزی

        هیچ کاری

        هیچ کسی

        هیچ حرفی

        هیچ جایی

        هیچ عملی

        هیچ عکس العملی

        هیچ حالتی

        هیچیه هیچی

رضایت ندام

فکر کنم دوباره داره حالم بد میشه .

نوشته شده در 90/05/03ساعت 14:39 توسط Radicall13

مخ انسان آره اینه
داره بت میگه زندگیت واقعیه
داره بت میگه کار بگیر تا بشی یه
آدم ساده قانعی که
پیر میشی و آرزوهات دونه دونه میرن مث تار موهات
هرسالم مث من همینجایی و هیچ جا نمیری
.
.
.
لال نیستم اما حرف ندارم
< زدبازی - داستان ما >

نوشته شده در 90/04/27ساعت 10:8 توسط Radicall13


صفحه کهنه یاد داشت های من

گفت که شنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخه ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

...

نوشته شده در 90/04/08ساعت 10:17 توسط Radicall13

  دراروپا :

دانشمندان موفق به گره زدن پرتو نور شدند .

دانشمندان موفق به ساخت فتون های نور از هیچی شدند .

دانشمندان موفق به ساخت ضد ماده و نگه داری آن به مدت 16 دقیقه شدند .


در ایران :

پلیس های غیور مند موفق به جمع صدها دیش ماهواره شدند .

طرح مبارزه با بد حجابان از خدا بی خبر، کافر ،بی دین ،لایک ،تا آخر تابستون ادامه خواهد داشت .


پ . ن : هیییییییییییی چه فاز سنگینی .

پ . ن : من بار ها گفتم ، بازم میگم که از این کشور نفرین شده و این دین من درآوردی متنفرم .

نوشته شده در 90/04/06ساعت 11:8 توسط Radicall13

آیینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
غریبی صدات تو قلبت میمیری

میشکنم آیینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امید و ببر از آسمون
روزات با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن همشون



پ.ن : به زماني رسيديم که ديگر بني آدم ابزار يکديگرند

نوشته شده در 90/03/31ساعت 9:39 توسط Radicall13


ساعت ها را بگذارید بخوابند ؛

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ...

نوشته شده در 90/03/13ساعت 14:57 توسط Radicall13


آخرين مطالب
» تولد ...
» یه آهنگ ...
»
» نداره
» مقصر ...
» خرج و مخارج ...
» انسانیت ...
» هدف ....
»
» روزگاران ...



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت